عمروبن عاص(رض) سياستمدار عرب و فاتح مصر

حضرت عمرو بن عاص بن وائل سهمی، مکنی به ابومحمد و ابو عبدالله یکی از اصحاب جلیل القدر پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم می باشد که متاسفانه ایشان نیز در نتیجه تبلیغات گسترده و شبهه افکنی های مغرضانه ای که در مورد مقام شامخ اصحاب پیامبر خدا انجام می گیرد، مورد طعن و بی مهری قرار گرفته، و آن طور که باید معرفی شوند، معرفی نشده اند.
عمير بن وهب جمحي- رضى الله عنه

((عمير نزد من از بعضي فرزندانم هم محبوبتر است)). (عمر بن خطاب)
عمير بن وهب از معركهء بدر سالم برگشت در حالي كه پسرش وهب آنجا اسير مسلمين شد.
او مي ترسيد مسلمانان پسرش را به جرم او مواخذه كنند و او را در مقابل آزاري كه پدرش به پيامبر رسانيده بود گرفتار شكنجه هاي سخت سازند و بالاخره او هم به سرنوشت ياران ديگرش گرفتار شود.
روزي از روزها...
عمرو بن جموح -ر ضی الله عنه

(پيرمردي كه قصد كرد با پاي لنگش در بهشت گردش كند.)
عمرو بن جموح رضى الله عنه در زمان جاهليت از حاكمان مدينه و سردار قبيلهء بني سلمه و يكي از افراد سخاوتمند و با مروت مدينه بود.
رسم اشراف زمان جاهليت بر اين بود كه هر كدام بتي براي خودش در خانه داشت كه هر صبح و شام از آن بركت حاصل مي كرد و در موقع معين براي آن قرباني مي كرد و در مشكلات زندگي به آن پناه مي برد.
عبدالله بن حذافه السهمي-ر ضی الله عنه

((بر هر مسلمان لازم است كه سر عبدالله بن حذافه را ببوسد و من جلوتر از همه سر او را مي بوسم)) (عمر ابن خطاب)
قهرمان اين داستان مردي از صحابه به نام عبدالله بن حذافه سهمي است. تاريخ قدرت دارد بر مردي همچون عبدالله بن حذافه بگذرد كما اينكه بر ميليونها عرب ديگر نيز گذشته است بدون اينكه پروايي به آنها داشته باشد.
عبدالله بن جحش-رضی الله عنه

(اولين كسي كه به اميرالمومنين لقب گرفت.)
شخصي كه هم اكنون در مو رد او سخن مي گوييم يكي از اصحاب رسول اكرم است، شخصي كه با رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم رابطهء عميقي داشت و از نخستين افراد مسلمان بود.
ادامه مطلب
داستان اسلام آوردن عِكْرَمَه بن ابى جهل
امان دادن عكرمه زمانى كه همسرش امّ حكيم برايش درخواست امان نمود
واقدى و ابن عساكر از عبداللَّه بن زبير (رضىاللَّه عنهما) روايت نمودهاند كه گفت: روز فتح مكه، امّ حكيم بنت حارث بن هشام همسر عكرمه بن ابى جهل مسلمان شد.
داستان اسلام آوردن عمرو بن العاص (رضىاللَّه عنه)
ابن اسحاق از عمروبن العاص(رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه ما از جنگ خندق بازگشتيم، چند تن از مردان قريش را كه حرف مرا مىشنيدند و نظرم را مىپذيرفتند، جمع كردم و به آنها گفتم: مىدانيد، به خدا سوگند، من مىبينم كه آوازه و كار محمّد به شكل عجيبى پيش مىرود،